داستان کوتاه (شبیه تو ) از اعظم پناهی نسب

شبیه تو نویسنده: اعظم پناهی نسب

داشتم راه خودمومی رفتم دیگه حس وحال گذشته رونداشتم ، زرق وبرق پشت ویترین مغازه ها هم به چشمم نمی آمد .

نگاهم به بچه ای بودکه با دوتا چشم زیبا وباشوق کودکانه مغازه ها را دید می زد ودستش راتوی هوا تکان می داد.

دیدم زنی که سنگینی ساکش؛شانه اش راخم کرده بود .

مرد نابینایی که دستش دراز وکف دستش مقداری پول به چشم می خوردعصا زنان می رفت وگدایی می کرد چیزی را که باید ازخدا طلب میکرد از مردم درخواست داشت.

دختری باغرورازکنارم گذشت وپیرزنی لبخند زنان وارد مغازه ای شد.

حس می کردم ، چه قدرعینک به صورتم می آید.

آفتاب هم دیگر اذیّتم نمی کرد از همه بگذریم کبودی زیرچشمم کم کم رو به بهبودی می رفت.

برای یک لحظه ایستادم.

خشک ام زد.

نگاهش کردم ، فروریختم ، ازدیدن کسی که فقط لباس اش شبیه تو بود.

عینکوبرداشتم

من خودم بودم ، یک زن مطلّقه که ازترس روبرو شدن باتو راه خودش را می رفت.

اعظم پناهی نسب عضو انجمن ادبیات داستانی سراج

[ بازدید : 153 ] [ امتیاز : ] [ نظر شما : ]

[ ] [ ] [ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب نظافت منزل در تهران پیش بینی نتایج فوتبال خرید ملک در ترکیه انجام پروژه متلب میهن ام پی تری بازی حکم نقاشی ساختمان آپلود عکس نمایندگی پنل پیامک بانک مشاغل شیراز پزشکان متخصص شیراز
بستن تبلیغات [X]